پرم از قصه ي سردي كه مرا مي سوزد

از پي جرعه ي عشق

مي كشم لب به درميكده ي خاطره ها

دستهايم لرزانند

مي كشم دست به بي رنگي دنياي خيال

مي روم تا به ته كوچه عشق كه پر از تنهائي ست

شايد اينجا مستي، نيمه شب قطره ي اشكي فشانده است ز درد

كه مرا  اينگونه به تمناي تر خاطره ها مي خواند

مي نشينم لب يك چشمه خشك

تا لبش تر كنم از خاطره ي ابري عشق

و درون چشمه

جاي پائي نشسته است به خاك

كه يكي آمد و رفت

رفت  و از چشمه گذر كرد و گذشت

چشمه خشكيد و او هيچ نديد

جاي پائي كه از او مانده به جا

بر دل چشمه ي خشكيده ي من

دستهايم لرزانند

مي كشم دست به خاك

نقش او مي رود از روي زمين

بر سر خاطره ها جاي پائي نمانده است دگر

پر شده چشم زمين

چشم من هم

اما به نسيم يادي

باد فرياد كشان مي شويد

همه ي گرد و غباري كه نشسته است بر آن نقشه ي ياد

چشم من مي نگرد

روي پر درد ترين جاي دلم

خواهشي بود كه تا مرز جنون تاخته بود

جاي پا آنجا بود

جاي پا روي دلم حك شده بود......

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 | لینک ثابت