می کشدم زجر غمت بیصدا آه ز قلبی که ندارد وفا
آه زعشقی که کشیدم به بند ، کرد چو پیران من دلمرده را
چشم تو دریای محبت نشد تا نکند ماهی عاشق شنا
روی گرفتی ز من و عشق من تا که بمیرد دلِ دور از شما
دست تو دروازه باغ امید وا نشد از بهر تسلی ما
بی تو تب وحشی غم ،گر گرفت در دل بی طاقت و بغض هوا
می چکد از هر در ودیوار درد ، می شکند کاسه صبر مرا
بردبه صحرای جنونم غمت ، با نگهی شد همه عمرم فنا
چشم به راه تو دلم پیر شد سیر ز آهنگ همه لحظه ها
قدر هزاران قرن شد طی ولی گو که ندارد ره غم انتها

 

ديروز را بدون تو مانده ام و امروز را ---- دیروز گفتی که عشقمان باشد برای فردا فردا شد حال باز هم گفتی بماند برای فردا فردا ، فردا ، فردا امیدوارم روزی این فردا به فریاد ختم نشود فریاد از فرداهای تمام نشده...


 

نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | لینک ثابت