وقتی شب شب سحر بود

توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب

تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی

به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم نخور که دوری تو

برای من شده عادت....

 

باز خدارا شکر که یه جایی هست که من حرفامو بنویسم و بدونم که تو میای و میخونی هرچند اصلا نمیتونم اون حرفایی که تو دلمه رو بنویسم ...کاش میشد!!!  الان صدبار یه متنی رو نوشتم و باز پاکش کردم....

                     میخواهم حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود ...

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه یازدهم اسفند 1386 | لینک ثابت