به کی بگم که دوریت... خواب شبامو برده..

همین روزاست بهت بگن...چشم انتظارت مرده.....

به کی بگم غم تو ... حسابی داغونم کرد....

غصه دوری از تو ....خسته و حیرونم کرد...

 دلم برات چه تنگه... دنیا دلش چه سنگه...

میدونه خیلی خستم.. میخواد با من بجنگه...

...

گریه نمی کنم چون سکوت حاکم بر دشت خیال شکسته می شود . گریه نمی کنم چون گفتی دنیا کوتاه تر از آن است که ارزش اشکمان را داشته باشد. بغض نمیکنم. دیگر اجازه نمیدهم صدای گریه هایم بین عقربه های ساعت گوشه ی اتاق اسیر شود. برای تو مینویسم برای تو که شوق زیستن رادر من زنده کردی برای کسی می نویسم که گوشه ی تک تک کتابها یم نوشت نازنین بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه ان چه به ان مینگری ! من خواهم کوشید...

 

                  چي ميگم .چي مينويسم.تو كه  نيستي تا  بخوني


 

نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 | لینک ثابت