تبليغاتX
 حرمت عاشقی

JavaScript Codes
JavaScript Codes

حرمت عاشقی

...جایی هست که جز تو هیچکس نمی تواند آن را پر کند ...

1387...!!!

 

1387...امیدوارم سال خوب و خوشگلی باشه ....

 

سلام سلام سلام ...امروز آخرین روز و آخرین چهارشنبه ی سال 86 هستش ... سال جدید و بهاری که فردا از راه میرسه رو بهت تبریک میگم ...مسعود آخرین باری که دیدمت (فکر میکنم 20 آبان بود) چه قدر ساده خداحافظی کردم فکرشم نمیکردم  باید بگم خداحافظ تا سال آینده .....

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | لینک ثابت


پرم از قصه ي سردي كه مرا مي سوزد

از پي جرعه ي عشق

مي كشم لب به درميكده ي خاطره ها

دستهايم لرزانند

مي كشم دست به بي رنگي دنياي خيال

مي روم تا به ته كوچه عشق كه پر از تنهائي ست

شايد اينجا مستي، نيمه شب قطره ي اشكي فشانده است ز درد

كه مرا  اينگونه به تمناي تر خاطره ها مي خواند

مي نشينم لب يك چشمه خشك

تا لبش تر كنم از خاطره ي ابري عشق

و درون چشمه

جاي پائي نشسته است به خاك

كه يكي آمد و رفت

رفت  و از چشمه گذر كرد و گذشت

چشمه خشكيد و او هيچ نديد

جاي پائي كه از او مانده به جا

بر دل چشمه ي خشكيده ي من

دستهايم لرزانند

مي كشم دست به خاك

نقش او مي رود از روي زمين

بر سر خاطره ها جاي پائي نمانده است دگر

پر شده چشم زمين

چشم من هم

اما به نسيم يادي

باد فرياد كشان مي شويد

همه ي گرد و غباري كه نشسته است بر آن نقشه ي ياد

چشم من مي نگرد

روي پر درد ترين جاي دلم

خواهشي بود كه تا مرز جنون تاخته بود

جاي پا آنجا بود

جاي پا روي دلم حك شده بود......

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 | لینک ثابت


می کشدم زجر غمت بیصدا آه ز قلبی که ندارد وفا
آه زعشقی که کشیدم به بند ، کرد چو پیران من دلمرده را
چشم تو دریای محبت نشد تا نکند ماهی عاشق شنا
روی گرفتی ز من و عشق من تا که بمیرد دلِ دور از شما
دست تو دروازه باغ امید وا نشد از بهر تسلی ما
بی تو تب وحشی غم ،گر گرفت در دل بی طاقت و بغض هوا
می چکد از هر در ودیوار درد ، می شکند کاسه صبر مرا
بردبه صحرای جنونم غمت ، با نگهی شد همه عمرم فنا
چشم به راه تو دلم پیر شد سیر ز آهنگ همه لحظه ها
قدر هزاران قرن شد طی ولی گو که ندارد ره غم انتها

 

ديروز را بدون تو مانده ام و امروز را ---- دیروز گفتی که عشقمان باشد برای فردا فردا شد حال باز هم گفتی بماند برای فردا فردا ، فردا ، فردا امیدوارم روزی این فردا به فریاد ختم نشود فریاد از فرداهای تمام نشده...


 

نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | لینک ثابت


وقتی شب شب سحر بود

توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود

واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب

تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست

بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی

به تنم مرهم کشیدی

برام از روشنی گفتی

پرده شبو دریدی

یاور همیشه مومن

تو برو سفر سلامت

غم نخور که دوری تو

برای من شده عادت....

 

باز خدارا شکر که یه جایی هست که من حرفامو بنویسم و بدونم که تو میای و میخونی هرچند اصلا نمیتونم اون حرفایی که تو دلمه رو بنویسم ...کاش میشد!!!  الان صدبار یه متنی رو نوشتم و باز پاکش کردم....

                     میخواهم حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود ...

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه یازدهم اسفند 1386 | لینک ثابت


الو...مسعود؟؟؟؟؟!!!!!

گوشی رو بردار که می خوام فاصله رو گریه کنم

گوشی رو بردار خسته از بوقای این تلفنم

گوشی رو بردار تا بگم دلم بازم تنگه برات

یک تلفن گریه دارم یه عالمه حرف حساب...


 

نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | لینک ثابت