تبليغاتX
 حرمت عاشقی

JavaScript Codes
JavaScript Codes

حرمت عاشقی

...جایی هست که جز تو هیچکس نمی تواند آن را پر کند ...

 

      

 

 

چه بگویم با تو

تو که احول پریشان مرا می دانی

 

 

نمی دونم خواب بودم یا بیدار نمی دونم تونستم حرفمو بهش بزنم یا نه نمی دونم چرا وجودش برایم این قدر ناباور است...فقط یه چیزو خوب می دونم ..می دونم که هر روز بیش تر از روز قبل عشقشو تو دلم احساس می کنم.... 

 

چه قدر تلخ بود لحظه ی وداع در میان اشک و آه برای قلبی که شاید هرگز نفهمید چه قدر

 

...دوستش دارم...

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در جمعه سی و یکم فروردین 1386 | لینک ثابت


نمی دونم چی می شه...

نمی دونم چی میشه ولی اون قدر هولم که خدا می دونه ...فقط دعا می کنم همه چیز خوب پیش بره...امروز یکی از روزهای پر هیجان تو زندگیم... نمی دونم چرا نمی خوام یه چیزایی رو باور کنم...شاید امروز همه چیز برای همیشه مشخص بشه و شایدم...

عزیزانم

شما را گوهری ارزنده خواهم داد

به جان لحظه ها سوگند

اندک فرصتی باقیست که فردا جنس دیروز است

قسم بر رفته ی دیروز

کمی عاشق شوید امروز


 

نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 | لینک ثابت


نمی خواهم از دستت بدهم

تو را من در روزی از روزهای دیروز در ازدحام غم

فقط با کلام غریب ( خداحافظ ) برای همیشه از دست دادم ...

و با رفتنت فقط طلوع دلتنگی ها از عشق برایم به یادگار ماند و انتظاری بی پایان ...

به پستوی خاطراتت سری بزن ...

آنقدر از کلمه ها دور بوده ای که بعضی واژه ها سالهاست که خوابیده اند ...

از « دوســـــــــــــــتت دارم » شروع کن ...

.... این بهترین کلام برای شروعی دوبارست ....


 

نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 | لینک ثابت


سکوت غرور و ....

سکوت کردم...

 به اندازه همه حرفهايم

گفته بودي، از غرورم

 از سکوتم، خسته اي

من شکستم هر دو را

گفته بودم، از سکوتت

 از غرورت٬ خسته ام

به خاموشي مغرورانه ات

شکستي تو مرا

با تو گفتم

از همه تنهايي ام، خستگي ام

با تو گفتم تا بداني

با همه ناجيگري، بي ناجي ام

تو، سکوتت خنجريست

بر قلب من

و حضورت، مرهمي

بر زخم من

پس، باش

تا هميشه با من باش

حتي اگر خاموشي...

از تمام عمق دلم صدایت می کنم

فریادم درون جمجمه ام می پیچد

و هیج صدایی از دهانم خارج نمی شود

و تو مثل همیشه

حتی بدون یک نیم نگاه

از کنارم بی تفاوت رد می شوی

نمی دانم

شاید عادت کرده ای به همیشه بودنم

بدون شك!

نازنین

با من ماندن

خطر کردن است

کار تو درست بود 

کاش می توانستم

 فراموش کنم انتظار کشیدنت را

کاش می توانستم

ترک کنم بی دریغ دوست داشتنت را


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 | لینک ثابت


اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

مرسی از دوست خوبم باران جان....


 

نوشته شده توسط سرگردان در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 | لینک ثابت


سرگردان و تنها در میان سکوت مبهم خیال بر دیوار خاطرات خوش دیروز تکیه زده ام ...

و بر روزهای پر احساس گذشته حسرت می خورم ...

روزهایی که در کوچه باغ عشق شروع شد و در خزان جدایی به پایان رسید ...

دیرگاهیست که قفل پنجره امید را در کوره راههای امیدهای ناتمام دلم جا گذاشته ام ...

چقدر تلخ بود لحظه وداع در میان اشک و آه برای قلبی که شاید هرگز نفهمید چقدر

... دوستش دارم ...


 

نوشته شده توسط سرگردان در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 | لینک ثابت


بگذارید بمیرم...

بگذار ابر ديده ام امشب ببارد

 

غم مال تو يا مال من فرقي ندارد

 

بايد ببخشي اين دل غمديده را كه

 

عمريست درد غربتم را مي نگارد

 

اما نپرسيده نگاه زخمي تو

 

يك آشنا يك دوست يك همسايه دارد

 

كم لطف بودم كز سكوتت پي نبردم

 

يك بغض حجم سينه ات را مي فشارد

 

چشمان من پر بود از لالايي و خواب

 

غافل كه چشمي هم ستاره مي شمارد


 

نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه بیستم فروردین 1386 | لینک ثابت


سلام

 

دیگه جونم داره به لبم می رسه...دیگه خسته شدم از این زندگی تکراری و از این الکی خندیدن ها ..من نمی خوام ..من این شادی رو نمی خوام ..چون بدون اون هیچ چیز برام قشنگ نیست...بدون اون نمی خوام بخندم نمی خوام بخورم نمی خوام زندگی کنم...یکی به من بگه گناه من چیه ؟؟من اگه می دونستم دارم عاشق می شم ...وای خدای من...آخه چرا چرا باید این طوری باشه...خیلی ها دوروبرمو گرفتند و همش ادعای دوست داشتن می کنند ...خیلی ها هستند که نمی ذارند من تنها باشم خیلی ها هستند که مثلا دوستای صمیمی من هستند ولی ولی من به هیچ کدومشون نمی تونم حرفمو بزنم ..بابا من با حرفای هیچ کدومشون آروم نمی شم چون فقط صدای یه نفره که می تونه ارومم کنه ولی نمی کنه...چرا دنیا چنین رسمی داره...من تو را دوست دارم ، تو دیگری را و دیگری مرا....من آدمی بودم مغرور و شاید الانم باشم و در مقابل اون بارها و بارها حاضر شدم غرورمو زیر پا بذارم ...ولی دیگه تحمل ندارم ...دیگه می خوام همه چیزو تموم کنم ...می خوام بهش بگم چه قدر دوسش دارم می خوام بهش بگم دلم براش تنگ می شه....می خوام این درونگرایی مسخرمو زیر پا بذارم ...ولی نمی دونم بعدش چی می شه


 

نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 | لینک ثابت