برای مسعود زندگیم

اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است
عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من، نه آن که مرا حرف تازه نيست
من از تو می نويسم و اين کيميا کم است
فهرست اصلی
دوستان
عاشق امام علی (ع) و 13
آرزوهای محال
نه این قرارمون نبود
غمنامه
عاشق کوچولو
خنده های زورکی
بی تو اما برای تو
دورترین نزدیکی
اولین اشک
دختر زمستونی
خاطرات و عاشقانه های یه دختر
عشق یعنی همه چیز
رقص زندگی
عشق یعنی پیوند قلبها
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY
خیلی جالبه ، نه؟؟؟ اینجوری دیدنو میگم !!تو از دور میبینیش ولی اونکه تورو نمیبینه ، تو همینطور وایسادی داری نگاه میکنی ، یه دفعه بغض میکنی بعد همینطور که بغض گلوتو گرفته خندت میگیره آخه همیشه میگفت دوست ندارم گریه کنی و لی حالا چه فرقی میکنه که تو بخندی یا گریه کنی اون که تورو نمیبینه ....یه لحظه تردید میکنی ...دلت میخواد بری حداقل یه سلام کنی ولی نمیشه ،آخه تا میای فکر کنی خیلی دیر شده ...حالا داری باخودت فکر میکنی یعنی اینقد فاصله که توی چندمتریش وایساده باشی و حتی نتونی ........!!!!!!! و یه عالمه علامت سوال ؟؟؟؟؟؟
ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز این جا انگشت هایم را می شمارم یک دو سه...... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی... ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی... ومن دیگر آزارت نمی دهم زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش... هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم مطمئن باش!
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من
چو تخته پاره بر موج
رها رها رهااااااااااااااااااا من
اینجوری فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 | لینک ثابت
غریبه نبودیم امّا ...
تبسمی را از یکدیگر دریغ می کردیم
در جاده های مه آلود صبحدم ...
غریبه نبودیم امّا کلامی را از یکدیگر دریغ می کردیم
در لحظه های عطشناک نیمروز
غریبه نبودیم امّا ...
چتر آشنایی را از یکدیگر دریغ می کردیم
نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 | لینک ثابت
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....
نوشته شده توسط سرگردان در جمعه سی ام فروردین 1387 | لینک ثابت
سلام ...امروز ،امروز تولد یک سالگی این وبلاگه...یه سال گذشت!!!!!! به نظرت زود گذشت؟؟؟؟
یادش بخیر دقیقا 14 فروردین 1386 ، هنوز اون لحظه که اولین پست این وبلاگو مینوشتم و اشک توی چشمام بود و ذهنم پر از سوال بود جلوی چشامه ......
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
ای چشم ِ سخن گوی، تو بشنو ز نگاهم
دارم سـخنی با تو و گـفـتـن نــتــوانـم .....
کودکی را میبینم که چه زیبا می خندد ، چه ساده پاسخ دوست داشتنمان را می دهد ، و چه ساده بازی می کند
اما ما چه سخت می خندیم...
و چه سخت جواب دوست داشتن ها را می دهیم....
نوشته شده توسط سرگردان در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 | لینک ثابت
1387...امیدوارم سال خوب و خوشگلی باشه ....
سلام سلام سلام ...امروز آخرین روز و آخرین چهارشنبه ی سال 86 هستش ... سال جدید و بهاری که فردا از راه میرسه رو بهت تبریک میگم![]()
نوشته شده توسط سرگردان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 | لینک ثابت
پرم از قصه ي سردي كه مرا مي سوزد
از پي جرعه ي عشق
مي كشم لب به درميكده ي خاطره ها
دستهايم لرزانند
مي كشم دست به بي رنگي دنياي خيال
مي روم تا به ته كوچه عشق كه پر از تنهائي ست
شايد اينجا مستي، نيمه شب قطره ي اشكي فشانده است ز درد
كه مرا اينگونه به تمناي تر خاطره ها مي خواند
مي نشينم لب يك چشمه خشك
تا لبش تر كنم از خاطره ي ابري عشق
و درون چشمه
جاي پائي نشسته است به خاك
كه يكي آمد و رفت
رفت و از چشمه گذر كرد و گذشت
چشمه خشكيد و او هيچ نديد
جاي پائي كه از او مانده به جا
بر دل چشمه ي خشكيده ي من
دستهايم لرزانند
مي كشم دست به خاك
نقش او مي رود از روي زمين
بر سر خاطره ها جاي پائي نمانده است دگر
پر شده چشم زمين
چشم من هم
اما به نسيم يادي
باد فرياد كشان مي شويد
همه ي گرد و غباري كه نشسته است بر آن نقشه ي ياد
چشم من مي نگرد
روي پر درد ترين جاي دلم
خواهشي بود كه تا مرز جنون تاخته بود
جاي پا آنجا بود
جاي پا روي دلم حك شده بود......
نوشته شده توسط سرگردان در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 | لینک ثابت
می کشدم زجر غمت بیصدا آه ز قلبی که ندارد وفا
آه زعشقی که کشیدم به بند ، کرد چو پیران من دلمرده را
چشم تو دریای محبت نشد تا نکند ماهی عاشق شنا
روی گرفتی ز من و عشق من تا که بمیرد دلِ دور از شما
دست تو دروازه باغ امید وا نشد از بهر تسلی ما
بی تو تب وحشی غم ،گر گرفت در دل بی طاقت و بغض هوا
می چکد از هر در ودیوار درد ، می شکند کاسه صبر مرا
بردبه صحرای جنونم غمت ، با نگهی شد همه عمرم فنا
چشم به راه تو دلم پیر شد سیر ز آهنگ همه لحظه ها
قدر هزاران قرن شد طی ولی گو که ندارد ره غم انتها
ديروز را بدون تو مانده ام و امروز را ---- دیروز گفتی که عشقمان باشد برای فردا فردا شد حال باز هم گفتی بماند برای فردا فردا ، فردا ، فردا امیدوارم روزی این فردا به فریاد ختم نشود فریاد از فرداهای تمام نشده...
نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 | لینک ثابت
وقتی شب شب سحر بود توی کوچه های وحشت وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت وقتی هر ثانیه شب تپش هراس من بود وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم نخور که دوری تو برای من شده عادت....
![]()
میخواهم حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود ...
نوشته شده توسط سرگردان در شنبه یازدهم اسفند 1386 | لینک ثابت
گوشی رو بردار که می خوام فاصله رو گریه کنم
گوشی رو بردار خسته از بوقای این تلفنم
گوشی رو بردار تا بگم دلم بازم تنگه برات
یک تلفن گریه دارم یه عالمه حرف حساب...

نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه پنجم اسفند 1386 | لینک ثابت
به کی بگم که دوریت... خواب شبامو برده.. همین روزاست بهت بگن...چشم انتظارت مرده..... به کی بگم غم تو ... حسابی داغونم کرد.... غصه دوری از تو ....خسته و حیرونم کرد... دلم برات چه تنگه... دنیا دلش چه سنگه... میدونه خیلی خستم.. میخواد با من بجنگه...
گریه نمی کنم چون سکوت حاکم بر دشت خیال شکسته می شود . گریه نمی کنم چون گفتی دنیا کوتاه تر از آن است که ارزش اشکمان را داشته باشد. بغض نمیکنم. دیگر اجازه نمیدهم صدای گریه هایم بین عقربه های ساعت گوشه ی اتاق اسیر شود. برای تو مینویسم برای تو که شوق زیستن رادر من زنده کردی برای کسی می نویسم که گوشه ی تک تک کتابها یم نوشت نازنین بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه ان چه به ان مینگری ! من خواهم کوشید...
چي ميگم .چي مينويسم.تو كه نيستي تا بخوني
نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 | لینک ثابت
آخرین نوشته ها