تبليغاتX
 حرمت عاشقی

JavaScript Codes
JavaScript Codes

حرمت عاشقی

...جایی هست که جز تو هیچکس نمی تواند آن را پر کند ...

من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به که ببندی و نيايي

.....

بی هوا اومدم...۱۴فروردین؟؟؟عجیب بود!!!


 

نوشته شده توسط سرگردان در جمعه چهاردهم فروردین 1388 | لینک ثابت


باران 

 کوچه

 تو

 تنهائی

چشمانم رابرروی هم می گذارم

دستانم رابرروی کاهگل خیس دیوارکشیده و می شمارم

۱

۲

۳

....

۱۰۰

.....

۹۹۹۹۹۹۹۹

........

نیامدی

کاش درکلاس ریاضی ,

 میخواستم که بیشتر بدانم

برای شمردن دقایقی که دستانم ازروی کاهگل خیس بلغزد

وسایبان چشمان همیشه ترم گردد

برای اینکه ببینم تورا

که بدون چترمی آیی

وقدمهایت راهمسایه گامها ی خسته ام  خواهی کرد

برای همیشه

برای همیشه همیشه

هنوزدلتنگت هستم بهترینم


 

نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 | لینک ثابت


دلتنگتم آسمون قلبم

درکجای لحظه گم شد خاطرات خوب من..

تا کجای قصه خواهد برد ما را سرنوشت !؟

این سزای هر خطای کرده و ناکرده نیست !

                                         بیش از اینها سرنوشتم تلخی غم را نوشت....


 

نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 | لینک ثابت


شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد

 

باغ امسال چه پائيز عجيبي دارد

 

غنچه ، شوقي به شکوفا شدنش نيست دگر

 

باخبرگشته که دنيا چه فريبي دارد

 

خاک کم آب شده مثل کويري تشنه

 

شايد از جا ي دگر مزرعه شيبي دارد

 

سيب هرسال دراين فصل شکوفا مي شد

 

باغبان کرده فراموش که سيبي دارد !!.


 

نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه نهم آبان 1387 | لینک ثابت


13 مهر...

تولدم مبارك!

يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كند صفحه‌ام را كم غلط تحويل بدهم......

کاش تو یادت بود....


 

نوشته شده توسط سرگردان در شنبه سیزدهم مهر 1387 | لینک ثابت


بازم دل نوشته هام....بی مخاطب!!!

          

                            خدایا! واقعا انسانها عجیبند! با آنها بودن عجیب است!

اینجا فقط ازنهایت قلبم برای تو مینویسم و بعدم برای خودم...برای خودم می نویسم برای خودم که یادم بمونه کی بودم و هستم گاهی حس میکنم شدم مثل آدمای توی قصه ها ، ای کاش دنیا رو اونطور که واقعا بود می دیدم قبل از اینکه دیر بشه!
راستی شده یه موقع  آهنگای قدیمی رو گوش بدی و بری تو خاطرات گذشتت، مثلا اهنگی که با هم گوش کردین و...وای که داغون می شی ....

آخه تو عزیز قصه هامیییی.....آخه تو شعر رو لبامی....آخه تو...

.

.

.

خدایا! واقعا انسانها عجیبند! با آنها بودن عجیب است!
ایمان قلبی در آن ها گم شده است...همه ی آدما یه چیزی کم دارن.همشون دنبال یه چیزی هستن که خودشون هم نمی دونند اون چیه؟!
من می دونم دنیا فراتر از اون چیزاییه که با نبودشون در زندگی یا از دست دادنشون آدما خودشون ، روحشون و اطرافیانشون رو متلاشی می کنن ، از دنیا بیزار می شن؟!، از زنده بودنشون بیزار می شن و روزی 100 بار آرزوی مرگ می کنند!
ای کاش کسی بازی زندگی را کشف می کرد پیش از آنکه دیر شود!


 

نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه هفتم مهر 1387 | لینک ثابت


که خداهست..خداااا

ماه من  غصه چرا؟

تومرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

    کار آنهایی نیست که خدا را دارند!!

ماه من غصه اگر هم روزی مثل باران بارید        

                 و دل شیشه ای ات

 از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

        با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن وبگو با دل خود

که خدا هست...خدااا...

او همانی ست که در تار ترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد

او همانی ست که هر لحظه  دلش  می خواهد  همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من !

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی بودن اندوه ا ست

اینهمه غصه و غم

اینهمه شادی و شور

میوه ی یک باغند ، همه را با هم و با عشق بچین

ولی از یاد مبر  پشت هر کوه بلند  سبزه زاری ست پر از یاد خدا 

و در آن باز کسی می گوید : که خدا هست ، خدا هست  وچرا غصه ،چرا؟؟؟!

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | لینک ثابت


دل نوشته....

آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی می شود ...
یک جور ِ عجیبی عمیق ... و غمگین ... و نگران ...  باور کن ...
می توانی بنشینی ساعتها زل بزنی به آن وسعت ِ عمیقی که هیچی جز تو ، تویشان پیدا نیست ...
چشم هایشان یک جوری خیس است ... آمادهء گریستن ... یک جوری ، عمیق است ... آمادهء غرق کردن ... یک جوری غمگین است ... آمادهء تمام شدن ... یک جوری نگران است ... آمادهء از دست دادن ..........
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی ، عمییییییق می شود ....


 

نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 | لینک ثابت


شاید مقصر سکوتیست که هیچگاه به پایان نمیرسد....

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم....

 

 

 

خدايا گمشدم پيدايم کن
بايد به کجا ختم شوم....

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه سوم شهریور 1387 | لینک ثابت


من نوشتم از دنیا....

من نوشتم از دنیا

 

اون نوشته:بی رحمه

 

 

من نوشتم از قسمت

 

اون نوشته:سرگرمه

 

 

من نوشتم از تقدیر

 

خیلی وقته مایوسم

 

 

اون نوشته اشکاتو

 

دونه دونه می بوسم

 

 

 

من نوشتم از غصه

 

تر شدم مثه بارون

 

 

اون نوشته صبرت کو؟

 

صبر لیلی و مجنون

 

 

من نوشتم اینجاها

 

آدم آهنی داره

 

 

اون نوشته چشم تو

 

کلی روشنی داره

 

 

من نوشتم از عکساش

 

تو یه آلبوم ساده

 

 

اون نوشته تنها تو

 

جز تو با کسی هرگز

 

 

من نوشتم از ترسم

 

از وفا که کمیابه

 

 

اون نوشته از دوریم

 

شب با گریه می خوابه

 

 

من نوشتم از دوریت

 

برگ خاطرم زرده

 

 

اون نوشته هم خونت

 

این روزاس که برگرده

 

 

 

زیره سایه ی این شوق

 

من نوشتمو,اون خوند

 

 

من شکفتمو,اون گفت

 

من نشستمو,اون موند

 

 

زندگی یه بازی بود

 

ما یه مهره ی شطرنج.......

 


 

نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 | لینک ثابت