برای مسعود زندگیم

اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کــم است
عالـم بـرای از تـو نـوشـتـن مــرا کــم است
اکسير من، نه آن که مرا حرف تازه نيست
من از تو می نويسم و اين کيميا کم است
فهرست اصلی
دوستان
عاشق امام علی (ع) و 13
آرزوهای محال
نه این قرارمون نبود
غمنامه
عاشق کوچولو
خنده های زورکی
بی تو اما برای تو
دورترین نزدیکی
اولین اشک
دختر زمستونی
خاطرات و عاشقانه های یه دختر
عشق یعنی همه چیز
رقص زندگی
عشق یعنی پیوند قلبها
نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
طراح قالب
POWERED BY
من ندانستم از اول که تو بي مهر و وفايي
عهد نابستن از آن به که ببندی و نيايي
.....
بی هوا اومدم...۱۴فروردین؟؟؟عجیب بود!!!
نوشته شده توسط سرگردان در جمعه چهاردهم فروردین 1388 | لینک ثابت
باران
کوچه
تو
تنهائی
چشمانم رابرروی هم می گذارم
دستانم رابرروی کاهگل خیس دیوارکشیده و می شمارم
۱
۲
۳
....
۱۰۰
.....
۹۹۹۹۹۹۹۹
........
نیامدی
کاش درکلاس ریاضی ,
میخواستم که بیشتر بدانم
برای شمردن دقایقی که دستانم ازروی کاهگل خیس بلغزد
وسایبان چشمان همیشه ترم گردد
برای اینکه ببینم تورا
که بدون چترمی آیی
وقدمهایت راهمسایه گامها ی خسته ام خواهی کرد
برای همیشه
برای همیشه همیشه
هنوزدلتنگت هستم بهترینم
نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 | لینک ثابت
درکجای لحظه گم شد خاطرات خوب من..
تا کجای قصه خواهد برد ما را سرنوشت !؟
این سزای هر خطای کرده و ناکرده نیست !
بیش از اینها سرنوشتم تلخی غم را نوشت....
نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 | لینک ثابت
شاخه با ريشه خود حس غريبي دارد
باغ امسال چه پائيز عجيبي دارد
غنچه ، شوقي به شکوفا شدنش نيست دگر
باخبرگشته که دنيا چه فريبي دارد
خاک کم آب شده مثل کويري تشنه
شايد از جا ي دگر مزرعه شيبي دارد
سيب هرسال دراين فصل شکوفا مي شد
باغبان کرده فراموش که سيبي دارد !!.
نوشته شده توسط سرگردان در پنجشنبه نهم آبان 1387 | لینک ثابت
تولدم مبارك!
يك سال ديگه گذشت. بايد صفحه سفيد ديگري كه پيش روي من گذاشتند پر كنم. خدا كند صفحهام را كم غلط تحويل بدهم......

کاش تو یادت بود....
نوشته شده توسط سرگردان در شنبه سیزدهم مهر 1387 | لینک ثابت
خدایا! واقعا انسانها عجیبند! با آنها بودن عجیب است!
اینجا فقط ازنهایت قلبم برای تو مینویسم و بعدم برای خودم...برای خودم می نویسم برای خودم که یادم بمونه کی بودم و هستم گاهی حس میکنم شدم مثل آدمای توی قصه ها ، ای کاش دنیا رو اونطور که واقعا بود می دیدم قبل از اینکه دیر بشه!
راستی شده یه موقع آهنگای قدیمی رو گوش بدی و بری تو خاطرات گذشتت، مثلا اهنگی که با هم گوش کردین و...وای که داغون می شی ....
آخه تو عزیز قصه هامیییی.....آخه تو شعر رو لبامی....آخه تو...
.
.
.
خدایا! واقعا انسانها عجیبند! با آنها بودن عجیب است!
ایمان قلبی در آن ها گم شده است...همه ی آدما یه چیزی کم دارن.همشون دنبال یه چیزی هستن که خودشون هم نمی دونند اون چیه؟!
من می دونم دنیا فراتر از اون چیزاییه که با نبودشون در زندگی یا از دست دادنشون آدما خودشون ، روحشون و اطرافیانشون رو متلاشی می کنن ، از دنیا بیزار می شن؟!، از زنده بودنشون بیزار می شن و روزی 100 بار آرزوی مرگ می کنند!
ای کاش کسی بازی زندگی را کشف می کرد پیش از آنکه دیر شود!
نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه هفتم مهر 1387 | لینک ثابت
ماه من غصه چرا؟
تومرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند!!
ماه من غصه اگر هم روزی مثل باران بارید
و دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن وبگو با دل خود
که خدا هست...خدااا...
او همانی ست که در تار ترین لحظه ی شب راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من !
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی بودن اندوه ا ست
اینهمه غصه و غم
اینهمه شادی و شور
میوه ی یک باغند ، همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می گوید : که خدا هست ، خدا هست وچرا غصه ،چرا؟؟؟!
نوشته شده توسط سرگردان در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | لینک ثابت
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی می شود ...
یک جور ِ عجیبی عمیق ... و غمگین ... و نگران ... باور کن ...
می توانی بنشینی ساعتها زل بزنی به آن وسعت ِ عمیقی که هیچی جز تو ، تویشان پیدا نیست ...
چشم هایشان یک جوری خیس است ... آمادهء گریستن ... یک جوری ، عمیق است ... آمادهء غرق کردن ... یک جوری غمگین است ... آمادهء تمام شدن ... یک جوری نگران است ... آمادهء از دست دادن ..........
آدم ها عاشق که می شوند ، چشم هایشان جور ِ عجیبی ، عمییییییق می شود ....
نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 | لینک ثابت
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم....
خدايا گمشدم پيدايم کن
بايد به کجا ختم شوم....
نوشته شده توسط سرگردان در یکشنبه سوم شهریور 1387 | لینک ثابت
من نوشتم از دنیا
اون نوشته:بی رحمه
من نوشتم از قسمت
اون نوشته:سرگرمه
من نوشتم از تقدیر
خیلی وقته مایوسم
اون نوشته اشکاتو
دونه دونه می بوسم
من نوشتم از غصه
تر شدم مثه بارون
اون نوشته صبرت کو؟
صبر لیلی و مجنون
من نوشتم اینجاها
آدم آهنی داره
اون نوشته چشم تو
کلی روشنی داره
من نوشتم از عکساش
تو یه آلبوم ساده
اون نوشته تنها تو
جز تو با کسی هرگز
من نوشتم از ترسم
از وفا که کمیابه
اون نوشته از دوریم
شب با گریه می خوابه
من نوشتم از دوریت
برگ خاطرم زرده
اون نوشته هم خونت
این روزاس که برگرده
زیره سایه ی این شوق
من نوشتمو,اون خوند
من شکفتمو,اون گفت
من نشستمو,اون موند
زندگی یه بازی بود
ما یه مهره ی شطرنج.......
نوشته شده توسط سرگردان در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 | لینک ثابت